پروردگارا با نام تو  که بهترین سرآغاز است، شروع می کنم.

در یک روز خنک پاییزی، من و پدرم به مسجد رفتیم.مسجد چراغانی شده بود. امام جماعت کنار حوض مسجد ایستاده بود. پدرم به طرف او رفت.آن ها با یکدیگر احوال پرسی کردند.

بعد پدرم به من اشاره کرد و گفت: مهدی برای اوّلین بار است که می خواهد در یک کار گروهی شرکت کند. به او کمک کنید تا این کار را به درستی انجام دهد و در این کار موفّق شود.

پیش نماز گفت: او می تواند با بچه های محلّه همکاری کند و به همه ی کسانی که به مسجد می آیند شیرینی و شربت بدهد.

در آخر من و پدرم از او تشکر کردیم.